| انتظار |
|
باز هم محكوم به آوارگي در تنهايي خويشم نميدانم كجاي اين فاصله ها گرمي دستانت را رها كردم كه دستانم باز رنج غربت را به تجربه نشسته است اما خوب ميدانم كه اين بار هم باز دستان توست كه دستان مرا در تاريكيها جستجو ميكند و گرمي آغوش توست كه مرا از وحشت اين تنهايي مي رهاند. زيباي من تو خود خوب ميداني كه تنها انتظار لحظه ديدن لبخند شيرين توست كه مرا به اين خاك غريب سازگار كرده و تحمل اين غربت را ممكن ... "وفا"
|
|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 3 تیر1386 و ساعت 10:44 قبل از ظهر


