|
مدتي است در اين انديشه ام كه زيستنم را چه دليلي تواند بود؟ آيا زندگي جز راهي پر پيچ و خم براي رسيدن به حقيقت است؟ و گامهاي من در اين جاده فاني جز براي بدست آوردن شايستگي رسيدن به حقيقت؟ آيا حقيقت جز اين است كه تو سزاوار خدايي هستي و من نيازمند بندگي؟ كه تو يگانه معشوق آسمانهايي و من سراسر زندگاني را سرگشته كويت؟ آيا حقيقت جز اين است كه تو عين حقيقتي و با قي همه رنگ و ریا؟ كه تو عين محبتي و باقي همه ... با محبت بيگانه نيستم. اما محبتي را كه من يافتم دور از هزار رنگي اين دنيا بود. رسم اين دنيا بي وفايي بود و سادگي دل من با بي وفايي نا آشنا. آموختم كه دوست بدارم آدميان را پيش از يافتن دليلي. زيرا كه باور كردم هر كس را گوهري است در وجود و آن گوهر شايسته ستايش. اما سخت بود محبت به آدمياني كه خود با گوهر وجودشان بيگانه بودند. در ميان انبوه رنگها سرگردان مانده ام
من آموختم كه عشق بعد ازتو تنها شايسته آن ياري است كه همراهي بداند و يكرنگي اما ميبينم كه عشق ارزاني بي وفايي ها و هزار رنگيهاست
عشقي كه من از زمينيان ديدم فاني بود
زيباي من از تو دلي ميخواهم به وسعت تمام زمينيان و ديدگاني كه ببينند آنچه را كه بايد و علمي كه بازشناسد راه را و صبري كه همراهي كند مرا تا انتهاي راه و ايماني كه به جز تو پناه نياورم از سختي راه و شناختي كه بدانم هرگز از جانب تو تنها نخواهم ماند و قلبي آرام و مطمئن به داشتن تو.
زيباي من از تو تنها لبخند رضايتي بر خستگي دل من مرحم است
"وفا"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در چهارشنبه 9 اسفند1385 و ساعت 3:24 بعد از ظهر