تبليغاتX
غریب آشنا
کلام آخر

دوستان مهربان:

 

"هر آغازي را پاياني است

و پايان من نيز از آغاز فرا رسيده است"

 

                           روزگاران بر شما خرسند

                                بي پايان باشيد.

                                                          دوستدار ابدي شما

                                                               صفا

 

نوشتم اون چيزايي رو كه بايد مينوشتم و گفتم اونايي رو كه بايد ميگفتم. اين يه تكليف بود براي مني كه خدا رو به وضوح ديده بودم و زيباييش رو با تمام وجودم درك كرده بودم

تو اين مدت پا به پاي همتون اومدم. با هر بار شكستنتون از درون فرو ريختم و شاديهاتون رو شادي كردم. كلمه به كلمه نوشته هاتون رو خوندم و احساستون رو احساس كردم و اشك ريختم و به شوق اومدم. تو اين مدت باهاتون زندگي كردم و از غيبت هاي طولانيتون دلتنگ شدم و نگراني رو در مورد دوستايي تجربه كردم كه تمام دلخوشيم به خاطر وجودشون بود، نه به خاطر حضورشون. و اين تجربه اي بود شيرين و به ياد موندني براي مني كه تازه داشتم ياد ميگرفتم عشقي كه از روح خدا درونم به امانت گذاشته شده متعلق به تمام هستي است و من فقط وسيله اي هستم در ابراز اين عشق.

 

 

 

و حالا ديگه دليلي به موندن نمونده و بايد برم. اما به خاطر دلبستگي خودم به تك تكتون حتما بهتون سر ميزنم و از احوالتون خبر ميگيرم تا روزي كه تحقق آرزوهاتون رو ببينم و استجابت دعايي كه هميشه اخر كامنت هام براتون ميذاشتم (شاد باشي).

تك تكتون رو به دستهاي عاشق خدايي ميسپارم كه زيباتر از اون نديدم

                                                      شاد باشید دوستای گلم

                                                       در پناه اون بزرگ مهربون

                                                                      وفا

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 1:44 بعد از ظهر
نشان لیاقت خدا...

 نشان لياقت

از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.
از جنگ بر می گردی،هیچ کس اما به استقبالت نمی آید.هیچ کس نمیداند که به جنگ رفته بودی.با شکوه ترین جنگها اما همین است.جنگی غریبانه ،جنگی تنها،جنگی بی سپاه و بی سلاح.
از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.خط های ساده ای که بر پیشانی ات اضافه می شود. و روزی می رسد که پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود.
آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد. آیینه ها اما دروغ می گویند. دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند، زیبایش می کند.

***
جوانی بهایی است که در ازای دستخط خدا می دهیم.دستخط خدا اما بیش از اینها می ارزد، کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد!

عرفان نظر آهاری

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 و ساعت 11:11 قبل از ظهر

دوستان خوبم نیت کنید و جواب بگیرید

امیدوارم بهترین نتیجه عاید دلای پاکتون بشه

فال حافظ 

                                                  دوستدار همه شما

                                                   وفا و صفا

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در شنبه 18 فروردین1386 و ساعت 10:35 بعد از ظهر

رهایی

یک مرد نسبتا" کوتاه با شکم برجسته با لباسهای کاملا" ساده صورت سبزه اون حکایت از جنوبی بودنش می کرد اصلیتش عرب بود یکی از اون مریدای واقعی حق

تو صورتش که نگاه می کردی جز صفا و یکرنگی هیچی نمی دیدی وقتی حرف می زد سرش و مینداخت پایین و جوری نگاهش رو به زمین می دوخت انگار یک فیلم از پرده سینما پخش می شد و اون شاهد دیدنش بود و برای ما که سرمون بالا بود تعریف می کرد... کلامش شیرین و گفتارش صدق گونه... حرکاتش موزون و صداش آروم و نجوا گونه... چشماش دارای شفافیت خاصی بود یک پاکی غریب که دوست داشتی چنگ می زدی و خودت رو صاحب اون برق یکرنگی می کردی...

چند نفر بودیم من و سودابه دوستم،  مرتضی همسر سودابه،  پسر حاج آقا و خود حاج آقا ]حاج آقا که می گم منظورم از این آیت اله های روحانی نیست – یک مرد کاملا معمولی از نظر موقعیت اجتماعی و دنیایی [ کنار هم دایره وار تو صحن رضوی مرقد مطهر امام رضا (ع) نشسته بودیم ...

رو کرد به من و گفت دخترم چی می خواهی بدونی ؟؟؟

صورتم از فرط شرمندگی سرخ شده بود زبونم قادر به حرکت کردن نبود داشتم از ترس سکته می کردم خدایا کمکم کن چی بگم چه سوالی بکنم که از همه مهمتر و درس آموز تر باشه

آخه می دونید چیه به من گفته بودند حاج آقا نگاهت که بکنه می فهمه چکاره ای اون پرده ها از جلوی چشمش افتادن هیچ مانعی برای دیدن نیست – از اون اشخاص با ایمانی که خدا قدرت طی طریق کردن رو بهشون داده بود و همه هستی  رو قباله اعتقادشون کرده بود- جای من بودید شما نمی ترسیدید چرا به خدا می ترسیدید که گناهاتون و کارهای اشتباهی که کردید رو یکی نظاره گر باشه حالا حساب کنید اون دنیا در محضر مقدس خداوند حاضر بشی و قرار باشه که ............ وای وای خدایا از سر تقصیرات ما بگذر و ما رو ببخش

خلاصه با هر بدبختی بود سوال کردم ولی آخه چه سوالی خودم هم صدای خودم رو نمی شنیدم چه برسه به اون بنده خدا.. دوباره تکرار کردم ولی حس می کردم که همه خونهای موجود در رگهای بدنم یهویی هجوم آوردن روی گونه هام و من رو شرمنده کردن...

-         حاج آقا می خوام بدونم رضایت مندی خدا رو چطوری کسب کنم چطوری برسم به روح هستی؟

یک لبخند شیرینی زد و تو چشمام نگاه کرد و شروع کردن به صحبت کردن؟؟

-         مهمترین عامل نرسیدن به خدا علقه و حجابه!!!!؟؟؟؟؟

چشمام گرد شد گفتم اوه یک راز فاش شد ( چه خوش خیال)

زمانی که آفرینش انسان صورت گرفت و آدم و حوا نافرمانی کردند خدواند به جرم این نافرمانی تنبیهی برای این دو در نظر گرفت و تصمیم گرفت که بشر رو در دنیای خاکی بفرسته تا با توبه و یک سری اعمال به درجه برگشت به بهشت عدن برسه در  اینجا خدواند بر انسان رحم کرد و آنها رو یک مرحله قبل از ظلمت و تاریکی مطلق و در نتیجه نابودی محض  نگه داشت که حضرت رسول در این باره می گن فرق این دنیا با دنیای ظلمت مرز بین تاریکی و روشناییه  در واقع اگر ما نور یک چراغ قوه رو در نظر بگیریم آخرین جایی که پرتو نورش رو می شه دید به دنیا مانند می شه و تاریکی بعد از اون مرحله ظلمت قرار دارده و در حال حاضر ما همه در اون مرز قرار داریم ... ولی به محض حضور انسان در این دنیا باز دچار اشتباه می شه و فریب زرق و برق این دنیای پر از رنگ رو می خوره و بر خود یک سری وابستگی هایی رو ایجاد می کنه ... از اونجایی که روح انسان در بدو تولد سبک و کاملا پاک و سفیده قدرت پرواز و عروج رو داره در نتیجه انسان بصیر و سمیعه و می تونه بی پرده با خدا ارتباط داشته باشه ولی به مرور که این وابستگی ها ایجاد میشه غل و زنجیرهایی بر روحش هموار می کنه که روح رو اسیر و در بند جسم خاکی خودش می کنه و از سیر و سلوک آزادانه روح ممانعت بعمل می آره و انسان رو از پروازهای معنوی بسوی خالق هستیش و عرش عظیم اون بی بهره می کنه- ]هر وابستگی ایجاد یک حجاب و مانع رو می کنه هر چی این حجابها بیشتر بشه فاصله با رب العالمین به مراتب زیاد تر شده و لذت با خدا بودن رو از ما می گیره[

بزارید یک مثال براتون بزنم – روایتیست که عرض می کنند یکی از اصحاب حضرت ختمی مرتبت در حال مرگ بوده  ولی روحشون رو تسلیم فرشته مرگ نمی کنند – حضرت رو به حضور ایشون میارن حضرت یک نگاهی به دور و بر اتاق می کنند و اشاره می کنند به یک لیوان که در بالای طاقچه قرار داشته و می گن این لیوان رو بشکنید .. و اطرافیان این کار رو انجام می دن و شخص جان به جان آفرین تسلیم می شن.علت رو جویا می شن حضرت می فرمایند این مرد علاقه و وابستگی شدیدی به این لیوان داشتند و این عاملی می شد که نتونند چشم از دنیا فرو ببندند وقتی این لیوان از بین رفت خیالشون راحت شد و تسلیم شدند...

من خودم نیز به شخصه یک تسبیحی داشتم که اگر تسبیحم دنبالم نبود نمی تونستم قدم از قدم بر دارم هیجی به دلم نمی چسبید تا اینکه یک روز به خودم گفتم آخه تا کی این تسبیح باید حصار من رو در دست بگیره و این شد که تسبیح رو بخشیدم و خودم رو از چنگال وابستگی نجات دادم... حالا اینها نمونه های کوچکی از وابستگی است بیاییم وابستگی های روحی و جسمی خودمون رو به مرور کم کنیم و با برداشتن هر یک از حجابها روحمون رو آزاد کنیم و اجازه عروج بدیم .. اگر بدونید تو عرش خدا چه خبره اونجا غوغاییه زیبایی مطلق در اونجاست... هر مانعی که برداشته میشه از مرز یک قدم اینطرف تر میاییم و به سمت نور پیش میریم ولی برعکس اون هم ما رو یک قدم به ظلمت و تاریکی نزدیک می کنه- اگر دقت کنیم عامل همه گناههای ما وابستگی هاییست که داریم دروغ می گیم که کارمون رو ازمون نگیرن چون به کار وابسته هستیم .. آدم می کشیم چون پول زیادی می خواهیم به پول وابسته هستیم و ...

یا اینکه فرض کنید یک ماشین دارید که روزی دو سه باری تمیزش می کنید دوستش دارید و باهاش فخر می فروشید.. با ماشینتون رفتید در یک مغازه خرید کنید ناگهان صدای انفجاری به گوشتون می رسه میان دنبالتون و می گن فلانی ماشینت منفجر شد و دیگه هیچ اثری ازش نیست .. در اون لحظه است که دیگه هیچی نداری و کاملا از وابستگیت بریده شدی و دسترسی بهش نداری چه حالی میشی همه دنیا رو سرت خراب میشه دلت می گیره فکر می کنی دنیا به آخر رسیده و امیدی دیگه نداری.. پس بیاییم خودمون قبل از اینکه وابستگی هامون رو بگیرن خودمون اونها رو از خودمون دور کنیم تا بتونیم با آرامش و لذت در این دنیا زندگی کنیم بدون دغدغه بدون پرده و راحت هر جا که باید بریم بیاییم نفس بکشیم ... کار سختیه ولی شدنیه اون موقع است که برای خودت زندگی می کنی و از گناه هم خبری نیست و رضایت خدا رو جلب کردی و پرده ها رو برداشتی و به خدا رسیدی ....

 

در این حال بود که حاج آقا سرشون رو تکون دادند و گفتند اونجا خبرایی اونجا غوغایی به پاست ...

 

                                                                                              دست نوشته : صفا

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در پنجشنبه 9 فروردین1386 و ساعت 9:50 بعد از ظهر