|
باز هم محكوم به آوارگي در تنهايي خويشم
نميدانم كجاي اين فاصله ها گرمي دستانت را رها كردم كه دستانم باز رنج غربت را به تجربه نشسته است
اما خوب ميدانم كه اين بار هم باز دستان توست كه دستان مرا در تاريكيها جستجو ميكند و گرمي آغوش توست كه مرا از وحشت اين تنهايي مي رهاند.

زيباي من تو خود خوب ميداني كه تنها انتظار لحظه ديدن لبخند شيرين توست كه مرا به اين خاك غريب سازگار كرده و تحمل اين غربت را ممكن ...
"وفا"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 3 تیر1386 و ساعت 10:44 قبل از ظهر
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 20 خرداد1386 و ساعت 10:15 قبل از ظهر
|
بشكن اين سكوت را ...!
سكوتي كه سالها درد و رنج را در سينه دردمند تو پنهان كرده و صبورانه در پس لبخندي تلخ اسارت را تجربه ميكند .
وقت تنگ است ...!
بگذار سينه ات از درد خالي شود ؛ شايد اين رهايي مرحمي باشد بر بالهاي زخم خورده و نحيف تو ...

آسمان تو را مي خواند ؛ نجابتت را ، صداقتت را .
بال بگشا ...
تو براي اوج گرفتن نردباني از آدميزاد نمي خواهي !
نگاه تو آسماني است .
بال بگشا ...
"وفا"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در چهارشنبه 29 فروردین1386 و ساعت 2:45 بعد از ظهر
|
مدتي است در اين انديشه ام كه زيستنم را چه دليلي تواند بود؟ آيا زندگي جز راهي پر پيچ و خم براي رسيدن به حقيقت است؟ و گامهاي من در اين جاده فاني جز براي بدست آوردن شايستگي رسيدن به حقيقت؟ آيا حقيقت جز اين است كه تو سزاوار خدايي هستي و من نيازمند بندگي؟ كه تو يگانه معشوق آسمانهايي و من سراسر زندگاني را سرگشته كويت؟ آيا حقيقت جز اين است كه تو عين حقيقتي و با قي همه رنگ و ریا؟ كه تو عين محبتي و باقي همه ... با محبت بيگانه نيستم. اما محبتي را كه من يافتم دور از هزار رنگي اين دنيا بود. رسم اين دنيا بي وفايي بود و سادگي دل من با بي وفايي نا آشنا. آموختم كه دوست بدارم آدميان را پيش از يافتن دليلي. زيرا كه باور كردم هر كس را گوهري است در وجود و آن گوهر شايسته ستايش. اما سخت بود محبت به آدمياني كه خود با گوهر وجودشان بيگانه بودند. در ميان انبوه رنگها سرگردان مانده ام
من آموختم كه عشق بعد ازتو تنها شايسته آن ياري است كه همراهي بداند و يكرنگي اما ميبينم كه عشق ارزاني بي وفايي ها و هزار رنگيهاست
عشقي كه من از زمينيان ديدم فاني بود
زيباي من از تو دلي ميخواهم به وسعت تمام زمينيان و ديدگاني كه ببينند آنچه را كه بايد و علمي كه بازشناسد راه را و صبري كه همراهي كند مرا تا انتهاي راه و ايماني كه به جز تو پناه نياورم از سختي راه و شناختي كه بدانم هرگز از جانب تو تنها نخواهم ماند و قلبي آرام و مطمئن به داشتن تو.
زيباي من از تو تنها لبخند رضايتي بر خستگي دل من مرحم است
"وفا"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در چهارشنبه 9 اسفند1385 و ساعت 3:24 بعد از ظهر
|
هر وقت دلت خيلي گرفته بود. اونوقتي كه زندگي بهت خيلي سخت گرفت و تمام زمينيها روي زمين تنهات گذاشتند و از دور غمت رو به نظاره نشستند، براي لحظه اي چشمهاتو ببند و خدا رو جستجو كن. وقتي كه با چشم دلت دنبالش بگردي ميبيني كه كنارت نشسته و پا به پاي اشكهاي غربتت داره اشك ميريزه و آغوششو برات باز كرده تا مامني باشه تو اين غربتكده تنهايي. اونوقت با همون چشمهاي بسته خودتو آروم تو آغوشش رها كن، كه امن ترين مكان براي زيستنه.

خدا از من و تو خيلي تنها تره. خيلي. پس بيشتر از اين آغوش امن و آروم اون عاشق مهربون رو منتظر نذار كه همون مقصده
"وفا"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 15 بهمن1385 و ساعت 4:6 بعد از ظهر
|
حسین مظلوم نبود. عاشق بود. عاشق به معشوقی که خود عاشق تر بود
کربلا سرزمین خون نبود. وعده گاه عشاق بود
عاشورا روز مصیبت نبود. موعد دیدار بود

حسین جان
شهد شیرین وصال گوارایت
و اینک زمین و آسمان در سوگ.
زخم غریبانه رفتن تو را التیامی نیست.
دردا که زمین امانت آسمان را خونین پس داد.
شاید تا ابدیت اشک فشاندن تسکینی باشد بر وجدان ریش زمینیان.
شاید ...
"وفا"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در چهارشنبه 4 بهمن1385 و ساعت 0:53 قبل از ظهر
|

مشتي خاك معطر به عطري بهشتي برگرفت و آن را با آبی زلال و پاك آغشته نمود. همه خيره بودند كه چه مي خواهد بكند. به نرمي و لطافت خاصي گل ها را شكل مي داد.
بالاخره تمام شد. عاشقانه در آن دميد و قسمتي از روحش را به آن هديه كرد. به مشتي گل كه در دستانش شكل گرفته بود. قسمتي از روحي كه بي انتها بود. روحي كه پيوندي ميان زمين و آسمان بود. روحي كه تمام هستي را در خود جاي داده بود. روحي پاك و زيبا كه عظمت عشق را نمايان بود. او را عاشقانه بر زمين نهاد. نيمه روحش را بر زمين نهاد و تمام هستي را به زير قدمهاي آن و با نگاهي نگران او را به بدرقه نشست.
آن مخلوق گلي كه نيمي از روح با شكوه خالقش را با خود داشت و تمام هستي را به يادگار از عشق بي منتهاي او، در زمين زيستن آغاز كرد.
"وفا"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 17 دی1385 و ساعت 3:49 بعد از ظهر
|
سلام
میخواستم اول عید عزیز غدیر رو پیشاپیش به همتون تبریک بگم بعد هم بگم که به دلیل شروع شدن امتحاناتم چند وقتی نمیتونم آپ کنم البته دلیل نمیشه که شما فراموشم کنید چون تو فکر نوشتن یه سری مجموعه داستانم با نام "آفرينش عشق" که سعی میکنم یک چکیده از این مجموعه رو فردا براتون بنویسم تا نظر بدید ببینم ارزش ادامه دادن داره یا نه نوشتن این مجوعه هدف اصلی من از ایجاد این وبلاگ بود. خوشحال میشم نظر واقعیتونو بدونم . راستي برام دعا كنيد. تا ۱۱ بهمن امتحاناتم طول ميكشه . فعلا

بذار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید
میشه خورشید شد و تابید
میشه آسمون رو بوسید
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در شنبه 16 دی1385 و ساعت 3:42 بعد از ظهر
|
  
ديوارهای خالی اتاقم را
از تصويرهای خيالی او پر مي كنم
خدای من زیباست...
خدای من رنگين كمان خوشبختی ست
كه پشت
هر گريه
انعكاسش را
روی سقف اتاق می بينم
من هيچ
با زبان كهنه صدايش نكرده ام
و نه
لاي بقچه پيچ سجاده
رهايش...
او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و
من در نهايت حيرت
حالا...
گاه گاهی كه به هم خيره می شويم
تشخيص خدا و بنده
چه سخت است!!!
   
(اسم خالق این اثر زیبا رو نمیدونم. راستش یکی از دوستام این متن رو برام میل زده بود. منم چون دیدم خیلی زیباست برای شما گذاشتم تا ازش لذت ببرید)
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در سه شنبه 12 دی1385 و ساعت 2:41 بعد از ظهر
|
خدا اندیشید
و اندیشه اولش فرشته ای بود
و خدا سخن گفت
و اولین کلامش انسانی بود
"جبران خلیل جبران"
  عیدتون مبارک  
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 10 دی1385 و ساعت 5:31 بعد از ظهر
|
خدای آسمانها. عاشق مهربانم
تنهایی دستانم را
انتظار چشمانم را
فریاد کهنه گلویم را
نم خشکیده بر گونه ام را دریاب.
تو پناهی و من بی پناه
تو نوری و من تاریک
تو قادری و من ناتوان
تو عالم و من ....
ای دوست. تنهایم
دستان من سالهاست که دور از دستان تو آرام ندارد
بگذار لذت هستی را در آغوش تو بیابم
از غربت این خاکم برهان
دیر زمانی است که مرا به خود نمی پذیرد
راهی به آسمان به من بده
بالهای من میل پریدن دارد
آسمان تو مرا می خواند
راهی به من بده
"وفا"

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در شنبه 9 دی1385 و ساعت 11:2 قبل از ظهر
|
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
"فروغ"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در چهارشنبه 6 دی1385 و ساعت 11:57 قبل از ظهر
|
مي نويسم كه بخواني
كه به ياد بياوري آن هنگام كه دستهاي تو را عاشقانه در دست گرفته بودم و تو حتي گرمي دستان مرا هم نديده گرفتي.
آن هنگام كه پابه پاي تو منزل به منزل آمدم تا دلتنگي را از كنار تو برهانم و تو حتي صداي پاي مرا هم نشنيده گرفتي.
آن هنگام كه گفتي كه من هرگز نميروم، هرگز.
و من از روزي گفتم كه جبر روزگار ميان ديدگانمان حائلي سازد اما هرگز نتواند ميان دلهايمان.
و من با تو عهد بستم ،عهد بستم كه آن روز با شادي با تو بدرود گويم و ياد شيرين روزهاي با هم بودنمان تسكيني باشد.
و تو غمگين از آن روز در خود فرو رفتي
و من پشيمان از نگفتني هايي كه گفته بودم.
و امروز خسته و آرام با چشماني كه ديگر خشك خشك است. در تنهايي و دور از تو بايد با تو وداع گويم.
اعتراف ميكنم كه هنوز مبهوت رفتن توام.
شايد نگراني چشمان مرا در روزهاي بي خبري از ياد برده اي.
شايد ....
شايد نگفتن بهتر باشد.
اكنون گاه رفتن است. گاه گذشتن. گاه گسستن.
شايد رهايي مرحمي باشد.
شايد....
"وفا"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در سه شنبه 5 دی1385 و ساعت 8:30 قبل از ظهر
|
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ
هاي نپريشي صفاي زلفكم را دست
و آبرويم را نريزي دل
اي نخورده مست!
لحظه ديدار نزديك است
"اخوان"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در دوشنبه 4 دی1385 و ساعت 1:34 بعد از ظهر
|
باز هم سکوت را
همچون یاس های کنار پنجره
اختیار کنم
و دست هایی که به طرفم دراز می شود را
بدون هیچ اعتراضی بپذیرم
و به امید روزی بنشینم
که دست های تو به سراغم بیاید
و زنجیر های پایم را بشکند
و آن روزیست که چشم های تو
برای اولین بار به من خیره می شوند
و این نهایت آرزوی من است ...
حتی اگر بعد از آن
مرا به باد دهی ...
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در شنبه 2 دی1385 و ساعت 2:13 بعد از ظهر
|

الهی ظاهری داریم شوریده، باطنی داریم در خواب. سینه ای داریم پر آتش. دیده ای داریم پر آب، گاه درآتش سینه می سوزیم و گاه از آب چشم غرقاب
الهی دلی ده که در کار تو جان بازیم و جانی ده که کار آن جهان سازیم
الهی دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم. دست گیر که دستآویزی نداریم. بپذیر که پای گریزی نداریم
الهی عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. گفتی و فرمان نکردم، درماندم و درمان نکردم
الهی بر سر از خجالت گرد داریم و رخ از شرم گناه زرد داریم
الهی در سر خمار تو داریم و در دل اسرار تو داریم و بر زبان استغفار تو داریم
الهی اگر گوییم ثنای تو گوییم و اگر جوییم رضای تو جوییم
الهی بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن و به گناه روی ما را سیاه مکن
الهی به لطف ما رادستگیر و به کرم پای دار. دل در قرب کرم و جان در انتظار و در پیش حجاب ها بسیار. حجابها ازپیش ما بردار و ما را به ما مگذار یا رحیم یا غفار و یا حلیم و یا ستار
"خواجه عبداله انصاری"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 26 آذر1385 و ساعت 9:5 قبل از ظهر
|
سلام سلام سلام
روز دیگری رسیده است
خدایا تو را شکر میکنم
که نمی گذاری بترسم
ازاین شروع دوباره (دائو)

این اولین پستی است که میخام تو وبلاگ غریب آشنا بنویسم به این امید که بتونم دوستای خوبی پیدا کنم و این آشنایی تسکینی باشه روی غربت دلهامون. غربتی که از روز ازل بوده و تا ابد هم می مونه و هیچ آشنایی ای نمیتونه درمونش باشه ولی یک وقتهایی تسکین خوبیه. غربتی که ریشه و اساسش به عدم تعلق ما به خاک بر میگرده.
(مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم)
"وفا"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در دوشنبه 13 آذر1385 و ساعت 8:29 قبل از ظهر