|

مشتي خاك معطر به عطري بهشتي برگرفت و آن را با آبی زلال و پاك آغشته نمود. همه خيره بودند كه چه مي خواهد بكند. به نرمي و لطافت خاصي گل ها را شكل مي داد.
بالاخره تمام شد. عاشقانه در آن دميد و قسمتي از روحش را به آن هديه كرد. به مشتي گل كه در دستانش شكل گرفته بود. قسمتي از روحي كه بي انتها بود. روحي كه پيوندي ميان زمين و آسمان بود. روحي كه تمام هستي را در خود جاي داده بود. روحي پاك و زيبا كه عظمت عشق را نمايان بود. او را عاشقانه بر زمين نهاد. نيمه روحش را بر زمين نهاد و تمام هستي را به زير قدمهاي آن و با نگاهي نگران او را به بدرقه نشست.
آن مخلوق گلي كه نيمي از روح با شكوه خالقش را با خود داشت و تمام هستي را به يادگار از عشق بي منتهاي او، در زمين زيستن آغاز كرد.
"وفا"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 17 دی1385 و ساعت 3:49 بعد از ظهر
|
سلام
میخواستم اول عید عزیز غدیر رو پیشاپیش به همتون تبریک بگم بعد هم بگم که به دلیل شروع شدن امتحاناتم چند وقتی نمیتونم آپ کنم البته دلیل نمیشه که شما فراموشم کنید چون تو فکر نوشتن یه سری مجموعه داستانم با نام "آفرينش عشق" که سعی میکنم یک چکیده از این مجموعه رو فردا براتون بنویسم تا نظر بدید ببینم ارزش ادامه دادن داره یا نه نوشتن این مجوعه هدف اصلی من از ایجاد این وبلاگ بود. خوشحال میشم نظر واقعیتونو بدونم . راستي برام دعا كنيد. تا ۱۱ بهمن امتحاناتم طول ميكشه . فعلا

بذار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید
میشه خورشید شد و تابید
میشه آسمون رو بوسید
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در شنبه 16 دی1385 و ساعت 3:42 بعد از ظهر
|
  
ديوارهای خالی اتاقم را
از تصويرهای خيالی او پر مي كنم
خدای من زیباست...
خدای من رنگين كمان خوشبختی ست
كه پشت
هر گريه
انعكاسش را
روی سقف اتاق می بينم
من هيچ
با زبان كهنه صدايش نكرده ام
و نه
لاي بقچه پيچ سجاده
رهايش...
او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و
من در نهايت حيرت
حالا...
گاه گاهی كه به هم خيره می شويم
تشخيص خدا و بنده
چه سخت است!!!
   
(اسم خالق این اثر زیبا رو نمیدونم. راستش یکی از دوستام این متن رو برام میل زده بود. منم چون دیدم خیلی زیباست برای شما گذاشتم تا ازش لذت ببرید)
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در سه شنبه 12 دی1385 و ساعت 2:41 بعد از ظهر
|
خدا اندیشید
و اندیشه اولش فرشته ای بود
و خدا سخن گفت
و اولین کلامش انسانی بود
"جبران خلیل جبران"
  عیدتون مبارک  
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 10 دی1385 و ساعت 5:31 بعد از ظهر
|
خدای آسمانها. عاشق مهربانم
تنهایی دستانم را
انتظار چشمانم را
فریاد کهنه گلویم را
نم خشکیده بر گونه ام را دریاب.
تو پناهی و من بی پناه
تو نوری و من تاریک
تو قادری و من ناتوان
تو عالم و من ....
ای دوست. تنهایم
دستان من سالهاست که دور از دستان تو آرام ندارد
بگذار لذت هستی را در آغوش تو بیابم
از غربت این خاکم برهان
دیر زمانی است که مرا به خود نمی پذیرد
راهی به آسمان به من بده
بالهای من میل پریدن دارد
آسمان تو مرا می خواند
راهی به من بده
"وفا"

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در شنبه 9 دی1385 و ساعت 11:2 قبل از ظهر
|
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
"فروغ"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در چهارشنبه 6 دی1385 و ساعت 11:57 قبل از ظهر
|
مي نويسم كه بخواني
كه به ياد بياوري آن هنگام كه دستهاي تو را عاشقانه در دست گرفته بودم و تو حتي گرمي دستان مرا هم نديده گرفتي.
آن هنگام كه پابه پاي تو منزل به منزل آمدم تا دلتنگي را از كنار تو برهانم و تو حتي صداي پاي مرا هم نشنيده گرفتي.
آن هنگام كه گفتي كه من هرگز نميروم، هرگز.
و من از روزي گفتم كه جبر روزگار ميان ديدگانمان حائلي سازد اما هرگز نتواند ميان دلهايمان.
و من با تو عهد بستم ،عهد بستم كه آن روز با شادي با تو بدرود گويم و ياد شيرين روزهاي با هم بودنمان تسكيني باشد.
و تو غمگين از آن روز در خود فرو رفتي
و من پشيمان از نگفتني هايي كه گفته بودم.
و امروز خسته و آرام با چشماني كه ديگر خشك خشك است. در تنهايي و دور از تو بايد با تو وداع گويم.
اعتراف ميكنم كه هنوز مبهوت رفتن توام.
شايد نگراني چشمان مرا در روزهاي بي خبري از ياد برده اي.
شايد ....
شايد نگفتن بهتر باشد.
اكنون گاه رفتن است. گاه گذشتن. گاه گسستن.
شايد رهايي مرحمي باشد.
شايد....
"وفا"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در سه شنبه 5 دی1385 و ساعت 8:30 قبل از ظهر
|
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ
هاي نپريشي صفاي زلفكم را دست
و آبرويم را نريزي دل
اي نخورده مست!
لحظه ديدار نزديك است
"اخوان"
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در دوشنبه 4 دی1385 و ساعت 1:34 بعد از ظهر
|
باز هم سکوت را
همچون یاس های کنار پنجره
اختیار کنم
و دست هایی که به طرفم دراز می شود را
بدون هیچ اعتراضی بپذیرم
و به امید روزی بنشینم
که دست های تو به سراغم بیاید
و زنجیر های پایم را بشکند
و آن روزیست که چشم های تو
برای اولین بار به من خیره می شوند
و این نهایت آرزوی من است ...
حتی اگر بعد از آن
مرا به باد دهی ...
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط وفا و صفا در شنبه 2 دی1385 و ساعت 2:13 بعد از ظهر